-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 اسفند 1404 05:12
همین امروز و همین حوالی از ماه رمضان به دنیا اومدم... یه جایی تو همین شهر زمان چرخیده و چرخیده باز ما رو انداخته همون نقطه ی اول.. زنگ زد و راه جلو پام گذاشت که بیشتر بمونم تو این شهر و کار کنم .. نمیدونم بشه یا نه ، مث مامانا آخرش گفتم حالا هر چی قسمته ، گفتم دوس دارم برگردم ولی اگه قراره بیکار باشم برنمیگردم اصلا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 اسفند 1404 15:15
روی سرامیکهای خنک آشپزخونه همانجا که همیشه وقت کم آوردن آوار میشوم نشستم جمعه ی دلگیریست ، هوا ابری و تلخ ، پرده ها کشیده ، خانه تاریک صدای باران در صدای بادگم میشود خسته و دلزده و بی روح در خانه ای که هیچکس هیچ وقت نبوده.. فقط من بودم و من.. مگه بارون میومد خوشحال نمیشدی؟ پس چرا حتی پرده ها رو هم کشیدی که نبینیش؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 اسفند 1404 14:46
دلم میخواد غر بزنم ، گله کنم ، گریه کنم چرا من باید اینجا گرفتار باشم چرا الان نمیتونم پیش خانواده ، تو پذیرایی ، کنار پنجره ی رو به حیاط نشسته باشم؟ چرا نیستم تا با آبجی کل کل کنم چرا نمیتونم غروب روز اخر سال رو از کوه های پشت خونه ی مامان بزرگ تماشا کنم چرا نمیشه من همونجور و همونجا که دلم آرومه زندگی کنم چرا شبای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 اسفند 1404 13:55
خیلی خیلی یهویی و به ناگهان ، غم و دلتنگی پیچید تو دلم مثل بچه ای که از خواب پاشده و میبینه مامان باباش وقتی خواب بوده بدون اون رفتن جایی و الان تنهاست.. حالم خوب نیست:(
-
بازگشت همه به سوی؟ کار
پنجشنبه 21 اسفند 1404 06:43
بیست و یکمین روز از اسفند ماه و نمیدونم چندمین روز از جنگ ، تو راه پله ی وردی خونه نشستم ، سرمای ملایم هوا از نازکی مانتوی سبز تیره ام عبور میکنه ، خودمو جمع تر میکنم درو باز کردم به آسمون نگاه انداختم ابری بود، اما نه اونقدر محکم و تیره ، یه ابر نازکِ به دردنخور تهِ کوچه خبری از پراید سفید رنگ نیست ، زمینای دورتر به...
-
شکوفه میزنیم
چهارشنبه 20 اسفند 1404 18:47
دوباره تنها شدم؟ روزای جنگ سخت میگذره؟ عید کنار خونواده نیستم؟ همه ی اینا فراموشم شد وقتی درو باز کردم و چشمم به اولین شکوفه های سفید نهال پرتقالم افتاد:)
-
آسمون ابری
سهشنبه 19 اسفند 1404 10:11
قاب پنجره رو یک آسمون ابری گرفته ، پاهام رو چسبوندم به بخاری و چاووشی میخونه "بختِ خوش خیالِ من ، خوابِ خوابِ خواب بود.." دیگه ول کردم همه چیو ، هر چی شد شد.. مگه کاری از دست من برمیاد؟! فرسوده شدم ، فرسودهههههه کتابی که شروع کردم ورق نمیخوره و تمام نمیشه، تمرکز ندارم.. دوباره مثل قبل وقتی سرمو خم میکنم درد...
-
ذره بین
دوشنبه 18 اسفند 1404 19:45
خنگ تر از ذره بین فقط خودشه:/
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 اسفند 1404 16:30
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 اسفند 1404 15:31
ولش کن فکرِ چیو میکنی؟ بریم بُخوابیم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 اسفند 1404 15:01
در حالیکه مدام گوشیِ آویزون از سیم شارژر رو چک میکردم و قیافه ی آویزونم خبر از حالم میداد نزدیک اومد و گفت: "عکسِ آبجی کوچیکت رو نشونم بده" ازونجایی که گوشیمو به طور کامل خالی کرده بودم عکسی نبود تا نشونش بدم.. لبخند زد و گفت: خیلی دختر دوس دارم ، عاشق دخترم میخواستم بگم ایشالا خدا بهت یه دختر میده ولی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 اسفند 1404 14:39
رها شده در آغوش پتو، این رفیق روزهای خوب و بدم ، با دستبند قلبیِ سبز رنگ بسته شده دور مچم _یادگاری روز آخر مدرسه_ بازی میکنم پاها را زیر پتو در هم قفل کرده ام بلکه سرما کمی رهایشان کند، هوا چندان سرد نیست اما پاهام مثل یه تیکه یخ اند باد میوزه و شیشه لق شده ی پنجره رو تکون میده ، درست مثل زندگیِ به هیچ جا بند نشده ی...
-
یادم رفت..
دوشنبه 18 اسفند 1404 08:44
طبق عادت در حالی که با پوست خشک شده لبم ور میرم کانال ها و پیام رو یکی یکی نگاه میکنم و این شده کار ثابت هر روزم منی که معمولا خواب نمیبینم ،این شبها خواب های بی سر و ته و مسخره میبینم که جنگ و ترس نقطه ی اشتراک همشونه انقدر درگیر این جنگ شدم که تولد صمیمی ترین دوستم رو یادم رفت، روز تولد برای هر کس روز مهمیه ، اینکه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 اسفند 1404 20:11
موهای خیسم دورم ریخته و تن لرز گرفته ام زیر پتو مچاله میشه چشمام خواب گرفته و صدای تلویزیون رو اعصابمه لیوان چایی در حال سرد شدن بین انگشتام جای میگیره و به این فکر میکنم چیکار کنم حواسم پرت شه این چند بار نوشتن هم دردی دوا نمیکنه باز فکرم میره به روز های دور تر ، به چند روز دیگه ، به آخرِ زمستون ، به سال تحویلی که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 اسفند 1404 16:09
غم دوباره داره بالا میاد و به چشمام میرسه اگر تنها بودم قطعا الان مینشستم گریه میکردم هیچ نقطه ی امیدی وسط این روزای سراسر بد پیدا نمیکنم... مهم ترین روزای جوونیم ، زندگیم ، روزایی که باید تلاش کنم همه چیو بسازم داره از دست میره.. چه کنم.. چرا هیچ کس تسکین دل من نیست.. بغض و آشفتگی چسبیده به گلو و رها نمیکند.. .........
-
زندگی کنیم؟
شنبه 16 اسفند 1404 11:26
آسمون آبی و بدون حتی یک لکه ابر ، بادام کوچیک وسط باغچه برگ داده ، گنجشک ها به این سمت و آن سمت پرواز میکنن ، آفتاب پهن شده و سایه نرده های تو حیاط روی زمین نقش بسته صدای آرام تلویزیون و شبکه پویا توی سکوت خونه میپیچه ، من این سمت خونه کنار پنجره و آبجی وسطی تو اتاقش ، بقیه رفتند روستا و ما دو تا تنها ینی میشه امروز...
-
..
جمعه 15 اسفند 1404 21:17
اینبار من اینجا و کنار خانواده و دلم هزار جای دیگر... خسته و مثل همه ی این روز ها غمگین سر روی بالشت گذاشته ام ، کتابی باز نشده کنارم افتاده ، میل و رغبت برای انجام هیچ کاری ندارم و نگرانی بابت فردایی که اصلا نمیدونم هست یا نه و اینکه چی میشه کلافه ام کرده این روزها دلخوشم به همین آخرین بازدید هایی که به تازگی اند ،...
-
خونه ی مامان بزرگ
جمعه 15 اسفند 1404 11:08
خونه ی مامان بزرگه، کنار قابلمه ی بزرگ درحال جوشیدن نشستم و پاهامو نزدیک کردم تا گرم شه مامان بزرگ تسبیح به دست زیر لب ذکر میگه و مامان هراز گاهی برنج هایی که قراره شله زرد بشن رو هم میزنه آبجی کوچیکه سرش رو روی پاهام میذاره و من به آسمون آبی ، شاخه های بی برگ گردو و ماشین هایی که هر از گاهی از ورودی روستا رد میشن رو...
-
نقاب
پنجشنبه 14 اسفند 1404 11:07
نشسته روی صندلی شماره ۷ اتوبوس آخرین اشک هامو میریزم چون وقتی برسم خونه باید همون آدم بی خیال و شوخی باشم که کسی خبرنداره از درون چقدر ویرونه.. مامان بابا که نباید غصه ی منو بخورن.. خودم تنهایی از پسش برمیام.. ... کوله ی همیشه همراهِ این جاده های ناتمام هر بار بیشتر از قبل روی شانه هایم سنگینی میکند.. .... از شیشه ی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 اسفند 1404 08:31
رفیق واقعی اونه که با اینکه ازت دوره ولی بین تمام مشغله ها و درگیری هاش همون موقع که داری بهش فکر میکنی پیام میده نه مثل یک سری ها که حتی نمیتونن یه دوست معمولی باشن:/ ..... من دلم بلاگفا رو میخواد، دلم برای آدماش و محیط ساده اش تنگ شده ، چی میشد اونجا قطع نمیشد:(
-
بالاخره صبح شد
پنجشنبه 14 اسفند 1404 07:42
صبح بعد از یک شیفت شب ، روی نیکمت فلزی و سرد ترمینال نشستم و منتظرم ثانیه پشت ثانیه بگذره و وقت رفتن برسه معده به هم ریخته و حال چندان خوبی ندارم صبح آرام است و یا کریم روی زمین راه میرود و گنجشک ها صدا میدهند و گاهی هم زمزمه ی آرام کسی از اتفاق دیشب را میشنوم کاش زودتر به خانه برسم..
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 اسفند 1404 03:24
از شنبه که از خواب بلند شدم تا همین الان به اندازه ی تمام عمرم کانال خبری چک کردم و مدام پیام هاشون بالا پایین کردم فایده ای نداره ولی دلم قرار نمیگیره شیفت امشب آروم شروع شد اما از میانه هاش چنان استرسی بهم وارد شد که تا چند دقیقه دست و پام میلرزید هیچ کدوم از اتفاقات این چند روز به اندازه امشب منو نترسوند با سین هر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اسفند 1404 20:53
وسط سالن مرکزی آزمایشگاه نشستم صدای ضعیف تلویزیون که این روزها روی شبکه اخبار قفل شده میپیچه ، هر کسی یک گوشه نشسته امشب و شاید بهتره بگم این شبها حال خوبی ندارم و حوصله ی صحبت با همکارای امشبم ندارم فردا روز اول مرخصیه و میرم شهرمون ، شاید کنار خانواده یه کم ذهنم از افکار درهم دور بشه اما بعید میدونم.. کاش اتفاقی پیش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 اسفند 1404 20:38
ناراحتم ، غمگینم ، کلافه ام چیکار کنم با این حال .. چیکار کنم با این فکر و خیال ، چیکار کنم با این ویرانی با غصه ی بچه های از دست رفته ، فکر آینده ای که نمیدونم قراره چی بشه و حالی که به تلخی میگذره داره دیوونم میکنه من واقعا نمیتونم تو این تنهایی و دوری این فشارو تحمل کنم چه اسفندی شد ، چه زمستونی شد.. چه عید تلخی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 اسفند 1404 20:19
سوخت و دودِ هوا شد پیش چشمم زندگانی..
-
یازدهمین روز از اسفند
دوشنبه 11 اسفند 1404 19:18
مثل همیشه گوشه ی خونه به بالشت تکیه دادم ، صدای بلند اهنگ همسایه تو خونه میپیچه و کاش میتونستم برم قطعش کنم چای در حال دم کشیدن و من افطار فقط یک لیوان آب جوش خوردم باید فکری برای شام و سحر فردا بردارم ولی دست و دلم به هیچ کاری نمیره اعصابم ضعیف تر شده ، کلافه ترم و تحمل این شرایط برام سخته روز اول جنگ وقتی صبح خونه...
-
اولین نوشته
دوشنبه 16 تیر 1404 18:51
این اولین نوشته و حضور من اینجاست.. روزهای جنگ که اینترنت ملی شده بود و دسترسی به بلاگفا نداشتم تصمیم گرفتم اینجا هم جایی برای نوشتن داشته باشم خیلی به محیطش عادت ندارم ولی اینجا باشه برای روزهایی که خدای ناکرده شاید تکرار بشن..