همین امروز و همین حوالی از ماه رمضان به دنیا اومدم... یه جایی تو همین شهر
زمان چرخیده و چرخیده باز ما رو انداخته همون نقطه ی اول..
زنگ زد و راه جلو پام گذاشت که بیشتر بمونم تو این شهر و کار کنم .. نمیدونم بشه یا نه ، مث مامانا آخرش گفتم حالا هر چی قسمته ، گفتم دوس دارم برگردم ولی اگه قراره بیکار باشم برنمیگردم
اصلا ولش کن شاید تا اون موقع نبودم ، غصه ی چیو میخورم:/
...
این اداها رو سر اونم درمیاوردم ، ولی اون پررو تر ازین حرفا بود:)
روی سرامیکهای خنک آشپزخونه همانجا که همیشه وقت کم آوردن آوار میشوم نشستم
جمعه ی دلگیریست ، هوا ابری و تلخ ، پرده ها کشیده ، خانه تاریک
صدای باران در صدای بادگم میشود
خسته و دلزده و بی روح در خانه ای که هیچکس هیچ وقت نبوده.. فقط من بودم و من..
مگه بارون میومد خوشحال نمیشدی؟ پس چرا حتی پرده ها رو هم کشیدی که نبینیش؟
دلم میخواد غر بزنم ، گله کنم ، گریه کنم
چرا من باید اینجا گرفتار باشم
چرا الان نمیتونم پیش خانواده ، تو پذیرایی ، کنار پنجره ی رو به حیاط نشسته باشم؟
چرا نیستم تا با آبجی کل کل کنم
چرا نمیتونم غروب روز اخر سال رو از کوه های پشت خونه ی مامان بزرگ تماشا کنم
چرا نمیشه من همونجور و همونجا که دلم آرومه زندگی کنم
چرا شبای عید اونجا نباشم ، چرا اونجا و پیش خانواده سفره ی هفت سین پهن نکنم
چرا باید تنها باشم
خودم خواستم انتخاب خودم بود ولی چرا باید مجبور به همچین انتخابی میشدم
چرا چرا چرا
خسته شدم
خیلی خیلی یهویی و به ناگهان ، غم و دلتنگی پیچید تو دلم
مثل بچه ای که از خواب پاشده و میبینه مامان باباش وقتی خواب بوده بدون اون رفتن جایی و الان تنهاست..
حالم خوب نیست:(
بیست و یکمین روز از اسفند ماه و نمیدونم چندمین روز از جنگ ، تو راه پله ی وردی خونه نشستم ، سرمای ملایم هوا از نازکی مانتوی سبز تیره ام عبور میکنه ، خودمو جمع تر میکنم
درو باز کردم به آسمون نگاه انداختم ابری بود، اما نه اونقدر محکم و تیره ، یه ابر نازکِ به دردنخور
تهِ کوچه خبری از پراید سفید رنگ نیست ، زمینای دورتر به چشمم میخورن سبزن ، گندمن ینی؟ چه قد کشیدن..
اتوبوس صورتی رنگ خط واحد رد میشه و من دوباره روی پله میشینم و در نیمه بازه
چرا سرویس اینقدر دیر کرد؟
نکنه بعد یک هفته مرخصی منو یادش رفته ، مثل من که صبح زود بلند شدن و سرکار رفتن از یادم رفته بود
اسفند؟! چرا اینقدر زود داری میگذری؟ یه کم یواش تر من خیلی عقب موندم