در حالیکه مدام گوشیِ آویزون از سیم شارژر رو چک میکردم و قیافه ی آویزونم خبر از حالم میداد نزدیک اومد و گفت: "عکسِ آبجی کوچیکت رو نشونم بده"
ازونجایی که گوشیمو به طور کامل خالی کرده بودم عکسی نبود تا نشونش بدم..
لبخند زد و گفت: خیلی دختر دوس دارم ، عاشق دخترم
میخواستم بگم ایشالا خدا بهت یه دختر میده ولی نمیدونم چرا زبونم نچرخید و فقط لبخند زدم ..
اون شبا که با حال نزار میومدی شیفت و میگفتی سگ سیاه افسردگی دنبالت کرده و من به مسخره میگفتم فرار کن برو سر بخشت سگه ولت میکنه... حالا میفهمم حق داشتی
اینکه کاری که براش اینهمه جون میکنی نتونه شروع و ساختن یه زندگی رو تضمین کنه ، اینکه نتونی و نشه اون رفاهی که دوس داری برای خانوادت ایجاد کنی ، اینکه دستت تو همین کار هم بند نباشه و رو هوا باشی...اینا باعث میشه جا بزنی ، خسته شی ، نا امید شی... حق داشتی و من نمیفهمیدم..
اون شب که اومدن شهرو زدن و رفتن ، روی صندلی آبدار خونه ولو شدی و ما هم غذا از گلومون پایین نمیرفت ، با چشمای قرمز و خسته گفتی جوونیمون رفت... راست گفتی..
...
چقدر دلم برای خودم و همه بسوزه آخه .. چقدر..
رها شده در آغوش پتو، این رفیق روزهای خوب و بدم ، با دستبند قلبیِ سبز رنگ بسته شده دور مچم _یادگاری روز آخر مدرسه_ بازی میکنم
پاها را زیر پتو در هم قفل کرده ام بلکه سرما کمی رهایشان کند، هوا چندان سرد نیست اما پاهام مثل یه تیکه یخ اند
باد میوزه و شیشه لق شده ی پنجره رو تکون میده ، درست مثل زندگیِ به هیچ جا بند نشده ی من..
کلافگی گاهی فروکش میکند ، گاهی مثل الان ناگهانی بالا میرود
در خیالم با کسی دعوا میکنم از دستش دلخور میشوم ، گریه ام میگیرد... باز در خیالم به جنگ فکر میکنم به این که نتیجه اش به هر سمتی که بره دیگه آینده ای برای من نداره..باز گریه ام میگیرد
به پس فردا فکر میکنم ، به کوله ی بسته شده و وسایل جمع شده و همین راهی که باید برگشت... به عیدی که عزا شده و دوری و تنهایی، تلخ ترش کرده...و باز هم گریه ام میگیرد
دارم خفه میشم از غصه..
....
کسی چه میدونه شاید من با همون کوله ی خاک گرفته ی پر از اندوه، تو یک ثانیه دیگه نباشیم..
....
میگه نقاشی کنیم؟ میگم نقاشی کنیم:)
طبق عادت در حالی که با پوست خشک شده لبم ور میرم کانال ها و پیام رو یکی یکی نگاه میکنم و این شده کار ثابت هر روزم
منی که معمولا خواب نمیبینم ،این شبها خواب های بی سر و ته و مسخره میبینم که جنگ و ترس نقطه ی اشتراک همشونه
انقدر درگیر این جنگ شدم که تولد صمیمی ترین دوستم رو یادم رفت،
روز تولد برای هر کس روز مهمیه ، اینکه ببینی برای یه نفر چقدر مهمی که دقیقا همون ساعت صفر یادت میکنه و بهت تبریک میگه چه حس خوبی داره و همیشه سعی کردم برای بقیه همین طور باشم..
چرا واقعا چرا یادم رفت..آه خدا ... دلم میخواد موهامو بکشممممممم
چی میشد زودتر یادممیومد:(((
هیچ وقت یادم نمیرفت و اینقدر به حافظم اطمینان داشتمکه هیچ وقت یادآور نمیذاشتم ، آخه ببین یه جنگ چطور از زندگی و افراد مهم زندگیم دورم کرده..
حق داره ناراحت بشه...منم بودم ناراحت میشدم..
موهای خیسم دورم ریخته و تن لرز گرفته ام زیر پتو مچاله میشه
چشمام خواب گرفته و صدای تلویزیون رو اعصابمه
لیوان چایی در حال سرد شدن بین انگشتام جای میگیره و به این فکر میکنم چیکار کنم حواسم پرت شه
این چند بار نوشتن هم دردی دوا نمیکنه
باز فکرم میره به روز های دور تر ، به چند روز دیگه ، به آخرِ زمستون ، به سال تحویلی که قراره چطور بگذره و به روزای آخر و ته مانده ی سال که احتمالا برای من ازین هم سخت تر باشه
امسال تحویلِ سال شاید رنگ و بوی غم داشته باشه و اولین سالیه که قراره موقع تحویلش تنهایِ تنها باشم..البته اگر باشم..
اگر روزهای جنگ به درازا بکشه شاید موهام رو کوتاه بکنم ، خیلی کوتاه..
....
و پایان این درد چه زمانیست؟..
......
تو نیستی و وجودمو گرفته
شاخه یِ خشکِ پیچکِ تنهایی..
.....
ولی میون همه ی دلنگرانی ها کاش تو... هیچی ولش کن.. مثل همیشه..
غم دوباره داره بالا میاد و به چشمام میرسه اگر تنها بودم قطعا الان مینشستم گریه میکردم
هیچ نقطه ی امیدی وسط این روزای سراسر بد پیدا نمیکنم...
مهم ترین روزای جوونیم ، زندگیم ، روزایی که باید تلاش کنم همه چیو بسازم داره از دست میره..
چه کنم.. چرا هیچ کس تسکین دل من نیست..
بغض و آشفتگی چسبیده به گلو و رها نمیکند..
......
این روزا تاوان حال خرابمو پوست زخمی لبم ، جوش های صورتم و موهایی که دارن میریزن و اشتهایی که کم شده میدن
این روزا که بگذره بعدا تو آینه هم که نگاه کنم یادم میاد چی به سرم اومد..
من چقدر ناتوانم...چقدر شکننده..چقدر تنها..