صبح بعد از یک شیفت شب ، روی نیکمت فلزی و سرد ترمینال نشستم و منتظرم ثانیه پشت ثانیه بگذره و وقت رفتن برسه
معده به هم ریخته و حال چندان خوبی ندارم
صبح آرام است و یا کریم روی زمین راه میرود و گنجشک ها صدا میدهند و گاهی هم زمزمه ی آرام کسی از اتفاق دیشب را میشنوم
کاش زودتر به خانه برسم..
از شنبه که از خواب بلند شدم تا همین الان به اندازه ی تمام عمرم کانال خبری چک کردم و مدام پیام هاشون بالا پایین کردم
فایده ای نداره ولی دلم قرار نمیگیره
شیفت امشب آروم شروع شد اما از میانه هاش چنان استرسی بهم وارد شد که تا چند دقیقه دست و پام میلرزید
هیچ کدوم از اتفاقات این چند روز به اندازه امشب منو نترسوند
با سین هر روز پیام میدیم و دو تایی میگیم کِی تموم میشه کِی خلاص میشیم
حقیقتا دیگه تحملش رو ندارم
من همون روز اول وقتی جلوی همکارا زدم زیر گریه گفتم که تنهایی نمیتونم
بوی قهوه از لیوان کاغذی زیر بینیم میپیچه و به این فکر میکنم چقدر قراره طول بکشه؟
وسط سالن مرکزی آزمایشگاه نشستم
صدای ضعیف تلویزیون که این روزها روی شبکه اخبار قفل شده میپیچه ، هر کسی یک گوشه نشسته
امشب و شاید بهتره بگم این شبها حال خوبی ندارم و حوصله ی صحبت با همکارای امشبم ندارم
فردا روز اول مرخصیه و میرم شهرمون ، شاید کنار خانواده یه کم ذهنم از افکار درهم دور بشه اما بعید میدونم..
کاش اتفاقی پیش نیاد که مجبور بشم مرخصیمو لغو کنم و برگردم
...
هععی دلم نوشتن تو بلاگفا رو میخواد ولی اگر ننویسم دق میکنم توروخدا اینجا دیگه قطع نشه :(
این روزا همش فکر مرگ دارم فکر اینکه شاید فردا رو نبینم..
اگه امشب به صبح نرسه و مامانی که بهم قول داده وقتی رسیدم برام آش درست میکنه رو نبینم چی؟
داره گریم میگیره..
ناراحتم ، غمگینم ، کلافه ام
چیکار کنم با این حال ..
چیکار کنم با این فکر و خیال ، چیکار کنم با این ویرانی با غصه ی بچه های از دست رفته ،
فکر آینده ای که نمیدونم قراره چی بشه و حالی که به تلخی میگذره داره دیوونم میکنه
من واقعا نمیتونم تو این تنهایی و دوری این فشارو تحمل کنم
چه اسفندی شد ، چه زمستونی شد.. چه عید تلخی قراره بشه