مثل همیشه گوشه ی خونه به بالشت تکیه دادم ، صدای بلند اهنگ همسایه تو خونه میپیچه و کاش میتونستم برم قطعش کنم
چای در حال دم کشیدن و من افطار فقط یک لیوان آب جوش خوردم
باید فکری برای شام و سحر فردا بردارم ولی دست و دلم به هیچ کاری نمیره
اعصابم ضعیف تر شده ، کلافه ترم و تحمل این شرایط برام سخته
روز اول جنگ وقتی صبح خونه تنها بودم از فکر و خیال و نگرانی چنان فشاری تحمل کردم که وقتی پامو توی محل کار گذاشتم به ثانیه نکشید جلوی همه زیر گریه زدم
از خودم خجالت میکشم که نتونستم خودمو کنترل کنم ولی دست خودم نبود
با اینکه انتظارش رو داشتم ولی برام سخت و سنگین و شوکه کننده بود
هعی خدا ، خودت درستش کن..خودت درستش کن..
من توان تنهایی تحمل کردن و گذروندن این روزا رو ندارم..
این اولین نوشته و حضور من اینجاست..
روزهای جنگ که اینترنت ملی شده بود و دسترسی به بلاگفا نداشتم
تصمیم گرفتم اینجا هم جایی برای نوشتن داشته باشم
خیلی به محیطش عادت ندارم
ولی اینجا باشه برای روزهایی که خدای ناکرده شاید تکرار بشن..