روزمرگی های یک دختر تنها
روزمرگی های یک دختر تنها

روزمرگی های یک دختر تنها

شکوفه میزنیم

دوباره تنها شدم؟

روزای جنگ سخت میگذره؟

عید کنار خونواده نیستم؟

همه ی اینا فراموشم شد وقتی درو باز کردم و چشمم به اولین شکوفه های  سفید نهال پرتقالم افتاد:)

آسمون ابری

قاب پنجره رو یک آسمون ابری گرفته ، پاهام رو چسبوندم به بخاری و چاووشی میخونه "بختِ خوش خیالِ من ، خوابِ خوابِ خواب بود.."

دیگه ول کردم همه چیو ، هر چی شد شد.. مگه کاری از دست من برمیاد؟!

فرسوده شدم ، فرسودهههههه

کتابی که شروع کردم ورق نمیخوره و تمام نمیشه، تمرکز ندارم.. 

دوباره مثل قبل  وقتی سرمو خم میکنم درد میگیره.. دکتره وقتی سرما خورده بودم  میگفت سینوسات چرکیه و بخاطر همین درد میگیره   ولی الان دیگه چرا بایداینجور بشه..

هعی خدا 

امشب شب قدره ، کلا همه چیو گذاشتم کنار، هیچی مهم نیست ، اصلا حس هیچی نیست..

خدایا پارسال شب قدر چیکار کرده بودیم که امسالو اینجوری برامون نوشتی..

دیشب خواب دیدم وسط اتاق تو خوابگاه روی همون قالی اتاق ۱۰۹ خوابم برده و وقتی بیدار شدم کسی نبودو تنها بودم

کاش دنیا تو همون روزا تموم میشد، تو همون اتاق ، تو همون حیاط خوابگاه ، کنار همون میله ی پرچم ، زیر همون درخت..

باز داره گریم میگیره... چرا آسمون نمیباره؟ چرا نمیباره..


ذره بین

خنگ تر از ذره بین  فقط خودشه:/

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ولش کن 

فکرِ چیو میکنی؟ 

بریم بُخوابیم