دوباره تنها شدم؟
روزای جنگ سخت میگذره؟
عید کنار خونواده نیستم؟
همه ی اینا فراموشم شد وقتی درو باز کردم و چشمم به اولین شکوفه های سفید نهال پرتقالم افتاد:)
قاب پنجره رو یک آسمون ابری گرفته ، پاهام رو چسبوندم به بخاری و چاووشی میخونه "بختِ خوش خیالِ من ، خوابِ خوابِ خواب بود.."
دیگه ول کردم همه چیو ، هر چی شد شد.. مگه کاری از دست من برمیاد؟!
فرسوده شدم ، فرسودهههههه
کتابی که شروع کردم ورق نمیخوره و تمام نمیشه، تمرکز ندارم..
دوباره مثل قبل وقتی سرمو خم میکنم درد میگیره.. دکتره وقتی سرما خورده بودم میگفت سینوسات چرکیه و بخاطر همین درد میگیره ولی الان دیگه چرا بایداینجور بشه..
هعی خدا
امشب شب قدره ، کلا همه چیو گذاشتم کنار، هیچی مهم نیست ، اصلا حس هیچی نیست..
خدایا پارسال شب قدر چیکار کرده بودیم که امسالو اینجوری برامون نوشتی..
دیشب خواب دیدم وسط اتاق تو خوابگاه روی همون قالی اتاق ۱۰۹ خوابم برده و وقتی بیدار شدم کسی نبودو تنها بودم
کاش دنیا تو همون روزا تموم میشد، تو همون اتاق ، تو همون حیاط خوابگاه ، کنار همون میله ی پرچم ، زیر همون درخت..
باز داره گریم میگیره... چرا آسمون نمیباره؟ چرا نمیباره..
خنگ تر از ذره بین فقط خودشه:/