آسمون آبی و بدون حتی یک لکه ابر ، بادام کوچیک وسط باغچه برگ داده ، گنجشک ها به این سمت و آن سمت پرواز میکنن ، آفتاب پهن شده و سایه نرده های تو حیاط روی زمین نقش بسته
صدای آرام تلویزیون و شبکه پویا توی سکوت خونه میپیچه ، من این سمت خونه کنار پنجره و آبجی وسطی تو اتاقش ، بقیه رفتند روستا و ما دو تا تنها
ینی میشه امروز کمی از گوشی جدا شد و اتفاقات رو رها کرد و فراموشی گرفت؟ یادم بره چی شده و قراره چی بشه و فلانی کجاست و در چه حاله؟ ول کنم همه ی اینا رو ؟
جارو بزنم ، ظرف ها شسته بشن ، لباس ها رو تو ماشین لباسشویی بندازم و تا افطار که برمیگردن یه کیک خوشمزه درست کنم؟
اندکی بیشتر از قبل به زندگی بچسبیم؟ میشه؟یا نمیشه؟
....
نیازمند فراموشی هستم.. فراموشی همه چی..
....
باورم نمیشه فردا شب قدره ، چقدر زود گذشت
اینبار من اینجا و کنار خانواده و دلم هزار جای دیگر...
خسته و مثل همه ی این روز ها غمگین سر روی بالشت گذاشته ام ، کتابی باز نشده کنارم افتاده ، میل و رغبت برای انجام هیچ کاری ندارم و نگرانی بابت فردایی که اصلا نمیدونم هست یا نه و اینکه چی میشه کلافه ام کرده
این روزها دلخوشم به همین آخرین بازدید هایی که به تازگی اند ، دوستانی که پیام ها و بودنشان دلگرمم میکند و همین خانواده ای که تنها دارایی من اند..
.....
مامان دامادم خودتی؟ تو این روزای سراسر غم دیدن پیامت واقعا خوشحالم کرد ، کاش یه راه ارتباطی برام میذاشتی ، حداقل من رو از خودت بیخبر نذار، هر روز منتظر پیامت میمونم ، مراقب خودت و خانواده باش:)))
خونه ی مامان بزرگه، کنار قابلمه ی بزرگ درحال جوشیدن نشستم و پاهامو نزدیک کردم تا گرم شه
مامان بزرگ تسبیح به دست زیر لب ذکر میگه و مامان هراز گاهی برنج هایی که قراره شله زرد بشن رو هم میزنه
آبجی کوچیکه سرش رو روی پاهام میذاره و من به آسمون آبی ، شاخه های بی برگ گردو و ماشین هایی که هر از گاهی از ورودی روستا رد میشن رو تماشا میکنم
اینجا صدای جنگ نمی آید اما آشوبش در دلهایمان است
گوشی از دستم نمیفته و مدام کانال های خبری چک میکنم و با خوندن هر خبر بدی در هر کجای این کشور قلبم میریزه..
الان بقیه چی میکشن..
کاش دوباره آرامش برگرده..
نشسته روی صندلی شماره ۷ اتوبوس آخرین اشک هامو میریزم چون وقتی برسم خونه باید همون آدم بی خیال و شوخی باشم که کسی خبرنداره از درون چقدر ویرونه..
مامان بابا که نباید غصه ی منو بخورن.. خودم تنهایی از پسش برمیام..
...
کوله ی همیشه همراهِ این جاده های ناتمام هر بار بیشتر از قبل روی شانه هایم سنگینی میکند..
....
از شیشه ی اتوبوس، کوه های به برف نشسته ی دوردست و درختای شکوفه زده رو میبینم که یادم میارن که در هر حال باید زندگی کرد..
زمینای ِ روستا سبزِ سبزه..