روزمرگی های یک دختر تنها
روزمرگی های یک دختر تنها

روزمرگی های یک دختر تنها

زندگی کنیم؟

آسمون آبی و بدون حتی یک لکه ابر ، بادام کوچیک وسط باغچه برگ داده ، گنجشک ها به این سمت و آن سمت پرواز میکنن ، آفتاب پهن شده و سایه نرده های تو حیاط روی زمین نقش بسته 

صدای آرام تلویزیون و شبکه پویا توی سکوت خونه میپیچه ، من این سمت خونه کنار پنجره و آبجی وسطی تو اتاقش ، بقیه رفتند روستا و ما دو تا تنها

ینی میشه امروز کمی از گوشی جدا شد و اتفاقات رو رها کرد و فراموشی گرفت؟ یادم بره چی شده و قراره چی بشه و فلانی کجاست و در چه حاله؟ ول کنم همه ی اینا رو ؟

 جارو بزنم ، ظرف ها شسته بشن ، لباس ها رو تو ماشین لباسشویی بندازم و تا افطار که برمیگردن یه کیک خوشمزه درست کنم؟ 

اندکی بیشتر از قبل به زندگی بچسبیم؟ میشه؟یا نمیشه؟

....

نیازمند فراموشی هستم.. فراموشی همه چی..

....

باورم نمیشه فردا شب قدره ، چقدر زود گذشت

..

اینبار من اینجا و کنار خانواده و دلم هزار جای دیگر...

خسته و مثل همه ی این  روز ها غمگین سر روی بالشت گذاشته ام ، کتابی باز نشده کنارم افتاده ، میل و رغبت برای انجام هیچ کاری ندارم و نگرانی بابت فردایی که اصلا نمیدونم هست یا نه و اینکه چی میشه کلافه ام کرده 

این روزها دلخوشم به همین آخرین بازدید هایی که به تازگی اند ، دوستانی که پیام ها و بودنشان دلگرمم میکند و همین خانواده ای که تنها دارایی من اند..

.....


مامان دامادم خودتی؟ تو این روزای سراسر غم دیدن پیامت واقعا خوشحالم کرد ، کاش یه راه ارتباطی برام میذاشتی ، حداقل من رو از خودت بیخبر نذار،  هر روز منتظر پیامت میمونم ، مراقب خودت و خانواده باش:)))

خونه ی مامان بزرگ

خونه ی مامان بزرگه،  کنار قابلمه ی بزرگ درحال جوشیدن نشستم  و پاهامو نزدیک کردم تا گرم شه 

مامان بزرگ تسبیح به دست زیر لب ذکر میگه و مامان هراز گاهی  برنج هایی که قراره شله زرد بشن رو هم میزنه 

آبجی کوچیکه سرش رو روی پاهام میذاره و من به آسمون آبی ، شاخه های بی برگ گردو و  ماشین هایی که هر از گاهی از  ورودی روستا رد میشن رو تماشا میکنم 

اینجا صدای جنگ نمی آید اما آشوبش  در دلهایمان است 

گوشی از دستم نمیفته و مدام کانال های خبری چک میکنم و با خوندن هر خبر بدی در هر کجای این کشور قلبم میریزه..

الان بقیه چی میکشن..

کاش دوباره آرامش برگرده..

نقاب

نشسته روی صندلی  شماره ۷ اتوبوس آخرین اشک هامو میریزم چون وقتی برسم خونه باید همون آدم بی خیال و شوخی باشم که کسی خبرنداره از درون چقدر ویرونه..

مامان بابا که نباید غصه ی منو بخورن.. خودم تنهایی از پسش برمیام..

...

کوله ی همیشه همراهِ این جاده های ناتمام هر بار بیشتر از  قبل روی شانه هایم سنگینی میکند..

....

از شیشه ی اتوبوس، کوه های به برف نشسته ی دوردست و درختای شکوفه زده رو میبینم که یادم میارن که در هر حال باید زندگی کرد..

زمینای ِ روستا سبزِ سبزه..

رفیق واقعی اونه که با اینکه ازت دوره ولی بین تمام مشغله ها و درگیری هاش همون موقع که داری بهش فکر میکنی پیام میده 

نه مثل یک سری ها که حتی نمیتونن یه دوست معمولی باشن:/

.....

من دلم بلاگفا رو میخواد، دلم برای آدماش و محیط ساده اش تنگ شده ، چی میشد اونجا قطع نمیشد:(